تبليغاتX
غمزه

غمزه

نام توام من. به یاوه معنایم مکن

تویی که رعایت نمی کنی

 

ترک کردن آدمها هم آدابی دارد اگر آداب ماندن نمیدانید لااقل درست ترکشان کنید تا ترک برندارند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط 110  | 

کم دارم

من نباشم دنیا یک " من " کم دارد

تو که نباشی من یک " دنیا " کم دارم


+ نوشته شده در  ساعت   توسط 110  | 

زهرای سه ساله

لب بسته است ، بی رمق و خسته، بی شکیب

لبریز اشک و آه ولی ، فاطمي ، نجیب

دنیای شيون است، سکوت دمادمش

باران روضه است همین اشک نم نمش

زهرائی است ، شکوه ز غمها نمی‌کند

جز آرزوی دیدن بابا نمی‌کند

حرفی نمی زند ز کبودی پیکرش

از سنگ های کینه و گل های معجرش

با بی‌کسی قافله خو کرده آه آه

با طعنه های آبله و زخم گاه گاه

آری نمک به زخم دل غم نمی زند

از گوشواره پیش کسی دم نمی زند

هرگز نگفته از غم و درد اسیری اش

از ماجرای سیلی و دندان شیری اش

سنگ صبور هر دل بی تاب می‌شود

لب بسته و در آتش غم آب می‌شود

اوقات ابری اش بوی غربت گرفته اند

حالا که واژه ها همه لکنت گرفته اند

با آه های شعله ورش حرف می زند

او با اشاره‌ي نظرش حرف می زند

حالا که غرق خون شده لبهای کوچکش

با اشکهای چشم ترش حرف می زند

او هرگز از تسلّی سیلی سخن نگفت

دارد تمام بال و پرش حرف می زند

لب بسته است از همه‌ي اهل کاروان

بر نیزه با سر پدرش حرف می زند

مي پرسد از سر پدر و شرح سرگذشت

گاهي به روي نيزه و گاهي ميان تشت

بابا بيا به خاطر عمه سخن بگو

لب باز کن دو مرتبه «زهراي من» بگو

بابا بگو براي من از روز اشک و آه

از آن همه مصائب جانسوز قتلگاه

بابا براي دخترت اين حرف ساده نيست

معناي نعل تازه و تير سه شعبه چيست؟

آتش زده به جان من این داغ بی امان

انگشر تو نیست در انگشت ساربان؟!

خونین شده به روی لبت آيه هاي نور

خاکستري به چهره‌ي تو مانده از تنور

جاری‌ست خون تازه ز لب‌هات همچنان

بابا چه کرده با لب تو چوب خيزران ...

این لحظه ها برای سه ساله حیاتی است

روی لبش ترنم «عجّل وفاتی» است

حالا که سر زده به شب تار او سحر

حالا که آمده به خرابه سر پدر

دیگر تحمل غم دوری نمی‌کند

در حسرت فراق صبوری نمی‌کند

یک بوسه از سر پدر و ... جان که بر لب است

داغ سه ساله اول غم‌های زینب است
 
یوسف رحیمی
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط 110  | 

!!!

 

فضای خانه که از خنده های ما گرم است
چه عاشقانه نفس می کشم ! هوا گرم است

دوباره “دیده امت” زّل بزن به چشمانی
که از حرارت ” من دیده ام ترا ” گرم است

بیا گناه کنیم عشق را … نترس … ، خدا ،
هزار مشغله دارد ، سر ِ خدا گرم است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط 110  | 

شاید امروز همان یک روز است

لحظاتی وجود دارند که دراز کشیده ای
خیره به آسمان
و یک چیزی مثل صاعقه وجودت را خالی میکند.
زیرلب میگویی:
دیگه مهم نیست!
و یك چیزی توی زندگی ات تمام میشود
بترس از روزی که دیگر برایم مهم نباشی .....
+ نوشته شده در  ساعت   توسط 110  | 

بی هیچ ....

تازگی ها راهی تازه پیدا کرده ام
موازی با سکوت
دیگر حتی یک قطره هم
اشک نمی ریزم , اما
تا دلت بخواهد حرف هایم را
... دریغ می کنم
از خودم
از دیوار
از تو
-از تو که هیچوقت نیستی
می بینی
برایِ رها شدن از دستِ این همه بغض ِ سمج
می شود ساعت هائی متمادی
بی هیچ حرفی
بی هیچ اشکی
بی هیچ ...
به در و دیوار خیره ماند و هیچ نگفت ..
+ نوشته شده در  ساعت   توسط 110  | 

......

سیب دلم ...


لک زده است


برای عطر دستانت !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط 110  | 

برای تو

من مدتی است ابر بهارم برای تو
باید ولم کنند ببارم برای تو
این روزها پر از هیجان تغزلم
چیزی بجز ترانه ندارم برای تو
جان من است و جان تو امروز حاضرم
این را به پای آن بگذارم برای تو
از حد دوست دارمت اعداد عاجزند
اصلن نمی شود بشمارم برای تو
این شهر در کشاکش کوه و کویر و دشت
دریا نداشت دل بسپارم برای تو
من ماهیم تو آب تو ماهی من آفتاب
یاری برای من تو و یارم برای تو
با آن صدای ناز برایم غزل بخوان
تا وقت مرگ حوصله دارم برای تو

+ نوشته شده در  ساعت   توسط 110  | 

حال که تنها شده ام می روی

حال که تنها شده ام می روی
واله و رسوا شده ام می روی
حال که غیر از تو ندارم کسی
این‌همه تنها شده ام می روی
حال که چون پیکر سوزان شمع
شعله سراپا شده ام می روی
حال که در بزم خراباتیان
همدم صهبا شده‌ام می روی
حال که در وادی عشق و جنون
لاله‌ی صحرا شده ام می روی
حال که نادیده خریدار آن
گوهر یکتا شده‌ام می روی
حال که در بحر تماشای تو
غرق تماشا شده‌ام می روی
این‌همه رسوا تو مرا خواستی
حال که رسوا شده‌ام می روی

حالا که تنها شده ام می روی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط 110  | 

ای امید دل من کجایی

ای امید دل من کجایی
همچو بختم کنارم نیایی
آشنا سوز و دیر آشنایی
یا بلای دل مبتلایی
بی وفا ، بی وفا ، بی وفایی

تو غارتگر عقل و هوشی
به آزار جانم چه کوشی
چو نی دارم در جان خروشی

تو غارتگر عقل و هوشی
به آزار جانم چه کوشی
چو نی دارم در جان خروشی
چه خواهم از تو جز نگاهی
چه خواهی از جانم ، چه خواهی
ندارم جز عشقت گناهی
ندارم جز عشقت گناهی
بر سیه بختی من گواهی
چون دو چشم مستت ، دل سیاهی
کو به غیر از آغوشت پناهی

آتشی سرکشی ، فتنه جویی
آفتی خانه سوزی ، گناهی
عشق من ، جان من را چه کاهی
ماه من ، مجلس آرا ، تویی تو
عشق من ، شادی افزا ، تویی تو
روشنی بخش دل ها ، تویی تو
راحت جان شیدا ، تویی تو
سرگران از چه با ما ، تویی تو

امید من کجایی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط 110  | 

گاهی......

 

گاهی گمان نمیکنی و می شود

گاهی نمی شود که نمی شود

 گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدایی و بخت نیست

گاهی تمام شهر گدای تو میشود 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط 110  | 

خیال

 

می آید.....

می رود....

می آید.....

می رود....

.... می بینی؟
خیالت هم خیال بازی دارد...با من!!!
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط 110  | 

تیر می کشند واژه ها، سکته می کند سکوت

این‌که چیزی را نمی‌بینی و احساس نمی‌کنی، دلیل نمی‌شود که نیست و وجود ندارد. به قدر کافی واضح است؛ حتما. آسمان ابری را که می‌بینی، هیچ نمی‌گویی که خورشید نیست. هست، پس‌ ِ ابر است.

حالا هم اگر یک نفر در اطراف‌ت هست که سکوت کرده و حرفی نمی‌زند، خیال نکن که حرفی نمی‌داند و سخنی ندارد. ممکن است حرف‌های زیادی باشد که ذهن و جان‌ش را می‌خلد و مویه می‌کند و مغز استخوان می‌سوزاند، اما چون نگفته و نمی‌گوید، تو نشنیدی و نمی‌شنوی.

آدم ساکت، آدم بی‌حرف نیست؛ آدم ‌بی‌شنونده است، آدم ِ بدون ‌هم‌دم و بی‌مَحرم است... همین
+ نوشته شده در  ساعت   توسط 110  | 

نیستش

 

نمیدونم کجاست … چه میکنه … ولى میدونم که ندارمش ! 
هیچوقت نخواستم که تورو با چشمات به یاد بیارم ؛ 
نمیخواستم که تورو تو گم‌ترین آرزوهام ببینم ؛ 
نمیخواستم که بى‌تو به دیوارها بگم ، هنوزم دوستت دارم … 
آخه تو هول‌وهواى پریشونیا ، تو رو نداشتم ! 
تو گیرودار اى بابا دل تو هیچ ، حال اون خوش ؛ اى بى‌مروت ! 
دیگه دلى میمونه که جور دل کبوتر بتپه ، که با شما از جون زندگیش بگه ؟! 
بگه که هنوز زنده‌است … 
اگه صدا ، صداى منه ؛ نفس ، اگه نفس تو 
بذار که اون خوش‌غیرتاش بدونن که دل ، دِله‌ و این دیگه دل نیست ! 
دیگه دل نمیشه ! 
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه.....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط 110  | 

نفس کم آورده ام برای شادی ها . مرا عفو بفرمایی

 

.......و سرم می ترکد
پی تاریکی مطلق هستم
و گریزان از نور !
دنج , خلوت گوشه ای
کز کردم
به فشار است سرم .
همه جا دورو برم می چرخد
و تنم روی زمین سرگردان
هیچکس یاور من نیست هنوز
همه در را بستند
و به این عادت دیرینه ی من
- باز الفت بستند -
و دریغ از یک آه
که به روی لبها ماسیده
آه نه !!
من که تنها نیستم
" درد " هم با من هست !
بغلم کرده بشدت
که به جایی ندوم
ناله ها می کنم وگریه امان می خواهد .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط 110  | 

میدانی .....

ميداني براي يك لحظه با تو بودن يا شايد با تو گفتن چگونه بيقرارم؟

مي داني چگونه با بهانه اي هر چند كوچك به سراغت مي آيم؟

مي داني؟؟؟

نه نمي داني....

نمي داني بهانه مدام در پي بهانه است براي ديدن تو

نمي داني چطور سر در گم و پريشان ، وقتي نيستي، به دنبال هرچيزي كه

نشاني از تو دارد، هستم . . .

مي خواهم باور كنم كه تو . . .

تو هم چون من . . .

مهم نيست

مهم اين است كه ماه هر شب بر قاب پنجره اتاق من با مهرباني مي خندد

بغض ، درد، گناه همه در مقابل آن چه كه من در قلب دارم هيچند

حتي اگر مال من نباشي . . .

حتي اگر سرنوشت از هم دورمان كرده باشد . . .

ولي بدان كسي هست كه هر شب

با طلوع ماه ،

سجاده اي آبي پهن مي كند، به ماه اقتدا مي كند

و در قنوت بي صدايش برای خوشبختی تو دعا می کند . . .

میدانی . .
+ نوشته شده در  ساعت   توسط 110  | 

خنده دار نیست؟

 

این که با کسی که بی قرار نیست
صبح و شب
گفتگو کنی که انتظار چیست
خنده دار نیست؟
....
خنده دار نیست؟
این که با کسی که در دلش قرار نیست
صبح و شب
گفتگو کنی که انتظار چیست؟

حسن بیاتانی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط 110  | 

سلام

سلام

حال همه‌ ما خوب است،ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور

که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم

که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و

نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان

تا یادم نرفته است بنویسم

حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود

می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ باز نیامدن است،اما تو لااقل

حتی هر وهله

گاهی

هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیست

راستی خبرت بدهم خواب دیده‌ام خانه ای خریده‌ام

بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند

بی‌پرده بگویمت: چیزی نمانده است

من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید

از فرازِ کوچه ما می‌گذرد

باد بوی نامهای کسان من می‌دهد

یادت می‌آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

نامه‌ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه

از نو برایت می‌نویسم

حال همه‌ ما خوب است اما تو باور نکن!


+ نوشته شده در  ساعت   توسط 110  | 

دستهایت

 

کاش می دانستی
تمام خوشی ام
در میان دستانت
به ودیعت جا ماند

کاش می دانستی
دستانت
بالهایم بود
برای پرواز در اوج شادی و خوشبختی ..

به راستی می دانستی ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط 110  | 

شکر

 
خدایا! به هر که دل بستم، تو دلم را شکستی. عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو او را از من گرفتی. هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم و در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را بر هم زدی و در طوفان های وحشت زای حوادث رهایم کردی تا هیچ آرزویی در دل نپرورم، و به هیچ چیز امیدی نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم. خدایا! تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم و جز در سایه ی توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم... خدایا! تو را بر همه این نعمت ها شکر می کنم.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط 110  | 

باران

 

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم.
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش کرده بودی
چتر آورده بودی
من غافلگیر شدم
سعی میکردی من خیس نشوم
شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد میکنه
حوصله نداشتی سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی
و شانه راست من کاملا خیس شد
.
.
.
و چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
با یک چتر اضافه اومدی
مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش وچالمون نره دو قدم از هم دورتر برویم.
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم. تنها برو!


دکترعلی شریعتی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط 110  | 

ديگر چه فرقي ميكند باشي يا نباشي من با تو زندگي ميكنم ...


تو نیستی

اما من برایت چای می‌ریزم
دیروز هم
نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرق می‌کند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی می‌کنم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط 110  | 

قدر شبهای قدر

 

التماس دعا ..........

+ نوشته شده در  ساعت   توسط 110  | 

تولدم

سلام

هر چند دیر اما ممنومنم از همه دوستای عزیز که این مدت بودند امیدوارم همیشه پاینده باشن برا همتون دعا کردم امیدوارم روزی شما هم بشه اما اینکه چرا این همه طولانی شد باید بگم بعد اینکه برگشتم اچندتا از رگهای چشم چپ ام به قول دکتر ترکید و ... خب هر چی بود گذشت و خاطره شیرین زیارت و آرامشی که الان دارم برام بهترین سوغاتی سفر شد

با کمی تاخیر متنی که برا تولدم نوشته بودم رو براتون می نویسم اینم بگم روز تولدم مشهد کیفمو با تمام مدارک و کارت بانکی و... زدن اینم یه جور کادو بود که تا حالا نگرفته بودم .

آفتاب می زند

                         تو به دنیا می آیی درون ذهنم

                                                                                      هر روز

پا به پایت می دوم

                                          می خندم

                                                                        شاید هم می گریم

تا

             درون رختخواب کنار خروارها خاطره به خاک بسپارمت

                                                                                                        هرشب

ــــ امشب

                                      درپستوی لحظات احتضارت

                                                                                   همسان تو متولد می شوم

همین امشب

                               تا درد را زندگی کنم

                                                                    و

زندگی را درون سینه ام حبس

                                                               و

                                                                                هنوزها ترا مهربان بدانم - که نیستی

امشب آمدم برای  چند دهمین سال پیاپی

                                                             باز که

                                                                          نبودنت را

                                                                                               هدیه گرفتم !!!!!!!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط 110  | 

خلوت

 

مدتی است که اینجا هستم تا دلم آرام شود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط 110  | 

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه . . .

جلوه گل عندلیبان را غزلخوان می کند                  

 نام مهدی صد هزاران درد درمان می کند

 مدعی گوید که با یک گل نمی آید بهار

من گلی دارم که دنیا را گلستان می کند

میلاد دوازدهمین گل بوستان امامت و ولایت، امام عصر و الزمان مبارک
+ نوشته شده در  ساعت   توسط 110  | 

قهوه تلخ

 

توی این قهوه های تلخ ، تو این کابوس درگیری

کمی با من مدارا کن ، توی فالی که می گیری

توی فالی که سهم من ، همیشه ماتم و درده

مدارا کن دل سردم ، به آغوشه تو برگرده

یه کاری کن ، یه کاری که ، به نفع حال من باشه

کمی تلخی بچش شیرین ، شاید تو فال من باشه

توی فالی که می گیری ، کمی با من مدارا کن

واسه فرهاد افکارم ، یه راه چاره پیدا کن

تو راهی که دل حافظ ، خودش درگیر اجباره

کجای قصه رو زخمم ، خدا دستاشو میذاره

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط 110  | 

یک لحظه جای من باش

گمانم اين بود که اگر به دستانت تکيه کنم پشتم به کوه است

چه تصور ابلهانه اي ، باورم نميشد که روزي با دست تو بشکنم

ميگفتي توي اين دنيا هر چيز محالي ممکن است...باورم نميشد

اما ديگر برايم باور شد

که بهترين ادمها ميتوانند بدترين شوند

و تو که روزي بهترين بودي...ناگهان بدترين شدي...

چه چيز را ميخواهي به رخم بکشي؟

سادگيم را ؟

اما بدان...سادگيم را ساده نگير

باورت کردم...به خيال خامم که تو هم باورم کردي...

با تو دنيايي نقره اي ساختم

با تو نفس کشيدم...

به تو اميد بستم...

چه راحت شکستي و رفتي...

چه بي خيال اتش زدي...اين دل بي درمان را...

چه دير شناختمت ، افسوس ميخورم که چرا اينقدر بدبخت وساده بودم...

تو زلاليم را نديدي ، به بازيم گرفتي حداقل براي بار اخر منو به بدترين شکل بازي دادي..

مرا ، احساسم را به بازي گرفتي...

اما...

 

گاه آرزو می کنم ، چند لحظه ای جای من باشی!

دلت ، دل من باشد...

چشمانت ، چشمان من باشد...

روحت ، روح من باشد ...

آنگاه خواهی دید چقدر سخت است " تحمل کردن"

خواهی دید شبها و روزها چه کند می گذرد

و احساس خواهی کرد آن چه را که احساس می کنم

گاه تنها آرزو میکنم چرخه روزگار بچرخد و چند لحظه جای من باشی.

 

آنگاه خواهی فهمید قلب من  چه دردی دارد!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط 110  | 

برای تو که خواهی خواند

می گویند رسم زندگی چنین است
می آیند.....
می مانند.....
عادت می دهند......
و می روند.....
و تو خود می مانی.....
و تنهاییت.....
رسم ما نیز چنین شد.....
آمدیم.....
ماندیم.....
عادت کردیم.....
و حال که وقت رفتن است......
می فهمیم که چه تنهاییم......
و رفتنی شدیم......
برگشته ایم تا چند سطر ترانه ی دلتنگی سر دهیم
راه گلومان را بغض می بندد و راه چشم را خیمه ی اشک
تنها می دانیم که وقتی با تو آمدیم ٬ گم نمی شدیم در نگاه مردم
می گفتی گاهی برای بودن باید رفت
پس من می روم ... اما
جا مانده است چیزی جایی که هیچ گاه دیگر هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد
آنان که لحظه هاشان گذشت به سادگی
همانی بودند که باریدند گاهی برای ما
و خاطره های خوش روزها ی با هم بودن را از خاطرشان می شویند
می دانیم که دیر یا زود فراموش می شویم
ما که تمام داراییمان یک گل بود و یک دل
آن ها را هم نثار قلب های مهربانتان کردیم
همه چیز می گذرد
سال ها مثل نسیم ... هفته ها مثل باد ...و روزها همچون طوفان
حرف هامان زیاد است ... وقت ما اندک .... آسمان هم که بارانی است
همه ی کلمات با آنچه میان ما گذشت بیگانه اند
و من هیچ کلمه ای برای بیان صمیمیت دل ها مان را شایسته تر از سکوت نیافته ام
كاش دفتر زندگي ام بدون صفحه اي از نام تو بود
كاش در شهر خاطراتم خانه ات ويران مي شد
و كاش پاسبان چشمانم وقتي كه چشمانت با نگاهي نگاهم را دزديد، در خواب نبود
كاش عطر حضورت را به نبض روح من نمي پاشيدي و من فراموش مي كردم رايحه ي
خوش با من بودنت را
كاش با اسب نگاهت جاده هاي خاكي دلم را نمي تاختي و گرد و غبار رفتنت بر چشمانم آوار نمي شد
و كاش هر گاه به ماه آسمانت مي نگري مرا ميان هر آنچه از من به ياد مي آوري، پيدا كني
افسوس كه نه تو مرا به ياد مي آوري و نه من تو را از ياد مي برم
اگرچه آرزو داشتم كاش هرگز نمي ديدم تو را

+ نوشته شده در  ساعت   توسط 110  | 

خون هر آن غزل که نگفتم بپای تست

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من نهاینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز
من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
دریا که از اهالی این روزگارنیست
امشب ولی هوای جنون موج میزند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین
دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست

+ نوشته شده در  ساعت   توسط 110  |