![]() |
![]() |
|
| نام توام من. به یاوه معنایم مکن |
|
بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود برسنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد ...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط 110 |
|
|
خدایا من به دنبال چه هستم ؟
خدایا من چه می خواهم که خود نمی دانم ؟ پرم از حرف هیچ ... نمی توانم بگویم ... پر از فریاد ... این چه عشقی است ؟ چرا بدین گونه بی قرارم کرده است ... چرا ... چرا ... مگر عشق بی قراری است ... مگر عشق به تو آرامش نیست ... نمی دانم چه کنم ... مانده ام سر گردان و حیران ... احساس می کنم مرا به حال خود رها کرده ای ... هرچه جستجو می کنم دستت را نمی یابم ... مرا به حال خود مگذار که سخت مهتاجتم ... می دانم هستی ، می دانم صدایم را می شنوی ... می دانم عشقت لیاقت نمی خواهد ... پس چه می خواهد که من ندارم؟ هرچه داشتم و نداشتم ، همه را از خودت خواستم ... از خودت خواستم مرا با این رو سیاهی ببخشایی ... و بیامرزی ... می دانم کمکم کرده ای ... شاید چشمان من بسته شده است ... خدایا من با تو بودن را می خواهم و بس ... این ها همه بهانست... دلم هوای تو را می کند ... دلم تو را فریاد می زند ... یادت آرام جان من است ... می دانم که جز تو کسی نیست که مرا آرام کند ... می دانم که زندگی من بیهوده نیست . چون تو ... چون تو آن را زیبا آفریده ای ... خدایا تو را سپاس ... تو را شکر ... خدایا ... در برابرت کلمه کم می آورم ... خدایا خود می دانی چه می گویم . پس چه نیازی است که لب بگشایم ... دلم از آن توست ... آن را نزد خودت نگه دار و و خود آن را آرام گردان ... آمین ...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط 110 |
|
|
الوداع ای دلبر نامهربان بدرود باش الرحیل ای لعبت شیرین زبان بدرود باش جان بتلخی میدهیم ای جان شیرین دست گیر دل بسختی مینهیم ای دلستان بدرود باش میرویم از خاک کویت همچو باد صبحدم ای بخوبی گلبن بستان جان بدرود باش ناقه بیرون رفت و اکنون کوس رحلت میزنند خیمه بر صحرا زد اینک ساربان بدرود باش ای که از هجر تو در دریای خون افتادهام از سرشک دیدهی گوهر فشان بدرود باش گر ز ما بر خاطرت زین پیش گردی مینشست میرویم از پیشت اینک در زمان بدرود باش همچو خواجو در رهت جان و جهان در باختیم وز جهان رفتیم ای جان جهان بدرود باش |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط 110 |
|
و سالهاست در پس پردة اشک کوچه باغ نگاه مهربانت را در تجسّم آه مي بينم ، سالهاست نگاهم بي ترانة حرفهايت مانده ، و سالهاست ديوار زمان انتظار شکستن را مي کشد ، ابراهيم بت شکن دوران ، فرزند ناجي نوح بيا و کشتي عشقت را به عاشقان بي قرار عرضه دار و مگذار در اقيانوس پر تلاطم عشق و فراق جان دهيم . مولاي من خورشيد جمعه که شعاع دهاي پر تلألو خود را بر کوهسار گونه هايم که خيس ندبة صبح است رقص کنان مي پاشد به هواي آمدنت کوچه را مي نگرم ، کوچه اي که شايد دير زماني است بوسة خاکساري بر پاهاي نازنينت نزده کوچه اي که بارها و بارها به انتهاي غريب و خالي خويش نگريسته و اشک هجران ريخته . مهربانم اين چه عشوه اي است که زمان و زمين را بدان سوخته اي . |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط 110 |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط 110 |
|
|
آیریلیق چاغیندا گولور گوزلرین بیلیرسن قورتولور یاخان الیمدن ایندی کی
گئدیرسن سوزوم یوخدی گئت آللاها تاپشیردیم چئخماز دیلیمدن آیریلیق چاغیندا
اللرین دئییر داها سالماگینان قولون قولوما سنلن منیم سویوم گئتمیر بیر آرخا سن
گئت اوز یولونا من اوز یولوما من ازل گوروشده بونو دوشوندوم اللرین الیمده
قالمایاجاقدیر گوزلرین دئدیلر سنده اولان عشق کولگه سین باشیما سالمایاجاقدیر
دئییردین سنله من تای توش دگیلیق اوزونده بیلیردین چوخودوم سنه دیلین
دوتولموشدی سوز تاپانمادین نصرتین شعرینی اوخودوم سنه گئتمک ایسته ییرسن
نه دانئش نه دین یوخ اول اوزاقلار تک دوماندا چن ده نه ییمی سئومیشدین
دئییه بیلمه دین ایندی سه یوز عاییب گورورسن من ده پاییز آخشامیدیر چنلی
بیر یولی سن گئدیردین منی قَهَر بوغوردی منیم اولموش عشقیم سنین
هوسین اوره گینده آیری سئوگی دوغوردی بیلمیرم بو قوشلار نه دئییر
منه آنجاق بیلیرم کی اوچوب گئدیبسن من بیر دوشرگه یدیم سنین یولوندا
بیر گون قوناقیدین کوچوب گئدیبسن من دردیمی دئدیم کوچن قوشلارا
اولار بو سوزلری سنه یئتیرسین
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط 110 |
|
|
آفتاب می زند تو به دنیا می آیی درون ذهنم هر روز پا به پایت می دوم می خندم شاید هم می گریم تا درون رختخواب کنار خروارها خاطره به خاک بسپارمت هرشب ــــ امشب درپستوی لحظات احتضارت همسان تو متولد می شوم همین امشب تا درد را زندگی کنم و زندگی را درون سینه ام حبس و هنوزها ترا مهربان بدانم - که نیستی امشب آمدم برای سی چندمین سال پیاپی باز که نبودنت را هدیه گرفتم !!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط 110 |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
درد
بي اجازه مي آيد درونم چرخ مي زند تاب مي خورد سرسره سوار مي شود بالا و پايين مي پرد بازي مي كند و من تنها آه مي كشم... |
| پیوندهای روزانه |
|
blogard مسافر تخته سیاه آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| پیوندها |
|
سكسكه هاي يك مست.... سقوط آزاد مصرع ابرو پويراز اورین خوی گلشن راز |
|
RSS
|